تذكير بمساهمة فاتح الموضوع :
فرشت رمل البحر ....
شن هاي دريا را پهن كرد
فرشة رمل البحر ونامت وتغطت بالشمس
شن هاي دريا را پهن كرد و خوابيد ( دراز كشيد ) واشعات خورشيد را بر روي خود كشاند
وصارت مثل النار اعصابي يمتى الحلو تحس
اعصابم چون آتشي شدند ، پس اين (معشوق) كي ميخواهد مرا درك كند
طيورك يابحر تغازلها وتشرب من اديها
پرندگان تو اي دريا براي معاشقه پيش او مي آمدند و از داستان او آب ميخوردند ( سر و صدا كردند پرندگان و بالاي سر معشوق بودند ، شاعر آن را به خاطر عشقبازي با معشوق تشبيه كرده است )
وامواجك تركض فرحانة وتبوس رجليها
و موجهاي تو از شدت خوشحالي به طرف پاهايش شتابان مي آمدند و پاهايش را بوسه مي زدنند ( حركت موج و برخورد با پاها )
والرمل يذوب من الغيرة يحضنها يغطيها
و خاك از شدت غيرت آن را ( معشوقه مرا) در آغوش ميگرفت و در خود پنهان ميكرد
وانا مثلك يابحر واكثر معجب جدا بيها
و من مثل تو اي دريا و شايد بيشتر از تو خواهان وعاشق او هستم
ياصاحبة الجسد الخمري .. رمل البحر ادفى او صدري؟!
( خمري = رنگي كه شباهت دارد به رنگ شراب ، سياهي متمايا به سرخي )
اي دارنده جسم برنزي ..خاك دريا گرم تر است يا سينه من
من عمري لعمرك ياعمري انت اتمنى وبس
از عمر من كم بر كن و بر عمر آن بيفزا اي همه زندگي من تو فقط آرزو كن ، بس ( من هر آرزوي كه تو داري بر آورده ميكنم تو فقط آرزو كن )
ياشمس انتظري ولاتغيبي .. خليني استمتع بحبيبي
اي خورشيد منتظر باش و پنهان مشو .. بگذار كه از معشوقه خودم لذت ببرم
هي حياتي هي نصيبي هي حبيبتي وبس
آن زندگي و معشوقه و نصيب من است و بس
كلمات:اسعد الغريري
ترجمه : عبدالله بريهي
____________________________
كبري عقلك
عاقلانه فکر کن
كبري عقلكِ .. كبري عقلكِ .. كبري عقلكِ ياعمري
( عاقلانه فكر كن ) اي همه وجود من
ان ماتحكينه عن وجود امراه ثانيه هو تاليف روائي وشطحات خيال..
هر آنچه از وجود زني ديگر در زندگي من حكايت ميكني همانا داستاني است
انكِ الاولى ومايتبقى من نساء الارض ذرات رمال ..
همانا تو اولين هستي و بقيه زنان زمين دانه هاي شن و ماسه هستن
كبري عقلك ياعمري ....
( عاقلانه فكر كن ) اي عمر من
لالالا تخافي لالالالا .. ماهناك امراة بيضاء او سمراء او شقراء تستدعي اهتمامي ..
نه نه نه نترس نه نه نه ..اصلا هيچ زن سفيد يا سبزه يا مو طلائي نيست كه بتواند لحظه ذهنم را مشغول كند ( به ذهنم خطور كند ارزشي همانند تو داشته باشد )
انا لا أرقص في الحب على خمسين حبلاً .. لا ولا اشدو على الف مقامِ ..
من اصلا كسي نيستم كه در راه عشق بازي ( هفت خط باشم مثل فارسي است اما اين مثل در زبان عربي به خمسين حبل تعبير مي شود ) و من اصلا كسي نيستم كه هزار جا و مكان عوض كنم
أنني أؤمن بالاخلاص في دنيا الهوى ..فضعي رجليك في الثلج ونامي ..
همانا من در دنياي عشق بازي به اخلاص ايمان دارم ..پاهايت را در يخ بگذار و بخواب ..( آسوده خاطر باش )
كبري عقلكِ .. كبري عقلكِ .. كبري عقلكِ ياعمري
( عاقلانه فكر كن ) اي عمر من
انا ماكنت يوماً شهريار .. لا ولا احرقت بالحب اكباد النساء
من اصلا در زندگيم شهرياري نبودم .. و تا حالا اصلا كبد هيچ زني را نسوزاندم
كنت دوماً رجلاً لامراةٍ واحده .. وعشيقاً جيداً واحادي الولاء .
من همانا مردي بودم فقط براي يك زن ..و عاشقي خوب ؛ و مبارزه طلبي براي سرپرستي
انا لاارقص في الحب على خميسن حبلا .. لا ولا اشدو على الف مقامِ ..
من اصلا كسي نيستم كه در راه عشق بازي ( هفت خط باشم مثل فارسي است اما اين مثل در زبان عربي به خمسين حبل تعبير مي شود ) و من اصلا كسي نيستم كه هزار جا و مكان عوض كنم
أنني اؤمن بالاخلاص في دنيا الهوا .. فضعي رجليك في الثلج ونامي
همانا من در دنياي عشق بازي به اخلاص ايمان دارم ..پاهايت را در يخ بگذار و بخواب ..( آسوده خاطر باش )
كلمات: نزار قباني
ترجمه : عبدالله بريهي
________________________________________
أحبيني بلا عقد
دوستم بدار بدون هيچ اضطراب و عقده اي
وضيعي في خطوط يدی
و در بين خطهاي دستم گم شو (پنهان شو)
احبيني لأسبوع , لأيام , لساعات
دوستم بدار براي يك هفته ؛ براي روزهاي ؛ و براي ساعت های
فلست انا الذي يهتم بالابد
چون من كسي نيستم كه به ابديت اعتقاد داشته باشم
احبيني احبيني احبيني
دوستم بدار دوستم بدار دوستم بدار
تعالی اسقطي مطرا علي عطشي و صحرايي تعالي
بيا و چون باراني بر تشنگيم و صحرايم ببار
وذوبي في فمي كالشمع وانعجني باجزائي
و همچون شمع در دهانم ذوب شو و با تمام اجزاي من عجين شو
احبيني بطهري واخطائي
دوستم بدار در هنگام پاكي و خطاكاري
وغطيني اي سقفا من الازهار
و بپوشان مرا سقفي از گل
ياغابات حنايي
اي جنگهاي محبت و عطوفت من
انا رجل بلا قدر
من مردي بدون قضا وقدر(سرنوشت) هستم
فكوني انت لي قدري
همانا تو قضا و قدر من باش (سرنوشت)
احبيني..ولاتتسألي كيفا
دوستم بدار و از من مپرس كه چگونه
ولاتتلعثمي خجلا..ولاتتساقطي خوفا
( تتلعثمي = تلعثم ؛ درنگ كردن در امري ؛ تاني كردن { ل ع ث } )
از خجالت درنگ مكن (تاني مكن) و مبار از ترس(اصلا ترسي به خود راه مده)
كوني البحر والميناء,كوني الارض والمنفي
همچون دريا و بندر گاهي شو ؛ همچون زمين و تبعيدگاهي شو
وكوني الصحو والاعصار
(صحو = روزي كه آفتابي است ؛ آسماني كه صاف است )
همچون روز صاف و همچون طوفاني باش
كوني اللين والعنفا
همچون نرم و عاطفي و همچون خشونتي باش
احبيني معذبتي وذوبي في الهواء مثلى كما شأتي
ديوانه وار عاشق من شو و همچون من در عشق ذوب شو
احبيني بعيدا عن بلاد القهر والكبت
دوستم بدار به دور از شهرهاي زور و خشم و غضب
بعيدا عن مدينتنا التي شبعت من الموت
دور از شهر ما كه از مرگ سيراب شد
شعار : نزار قبانی
ترجمه : عبدالله بريهی
_______________________
الي تلميذة
برای دانش آموز
قللي و لو كذبا كلاما ناعما قد كاد يقتلني بك التمثال
به من بگو حتي اگر به دروغ سخني عاشقانه(نرم) كه مجسمه بودنت(مثل مجسمه بي حس و بي عاطفه) مرا ميكشد
مازلتي في فن المحبة طفلة بيني و بينك ابحر و جبال
هنوز هم در فن عشقبازي كودكي هستي كه بين من تو درياها و كوه هاست ( فاصله بين من تو زياد است )
لن تستطيعي بعد ان تتفهمي ان الرجال جميعهم اطفال
تو اصلا نمي تواني درك كني كه همه مردان كودكاني بيش نيستند
اذا وقفت امام حسنك صامتا فلصمت في حرم الجمال جمال
و اگر در برابر زيباي تو ساكت ايستادم ؛ همانا سكوت در حرم زيباي خود زيبايي است
كلماتنا في الحب تقتل حبنا ان الحروف تموت حين تقال
كلمات در عشقبازي هاي ( حرفهاي عاشقانه) ما عشق ما را ميكوشد ؛ همانا حرفها ميميرند زماني كه بيان مي شوند
قصص الهوى قد جننتك فكلها غيبوبة و خرافة و خيال
داستانهاي عاشقانه تو را ديوانه كرده است كه همانا همه آنها لذت موقت و خرافات و خيالي بيش نيستند ( غيبوبة = غروب . بيهوشي موقت )
الحب ليس رواية يا حلوتي بختامها يتزوج الابطال
اي زيباي من عشق يك داستاني نيست كه در نهايت قهرمانان آن ازدواج ميكنند
( روايه = رمان )
هو ان نثور لاي شئ تافه هو ياسنا هو شكنا القتال
( نثور = واكنش نشان دادن ؛هيجان زده شدن) ( تافة = كم چيز و نا پسند ؛ بي ارزش )
عشق آن چيزي است كه بخاطر بي ارزشترين چيزها ما هيجان زده ميشويم همانا آن نا اميدي و شك ماست
هو هاته الكف التي تغتالنا و نقبل الكف التي تغتال
عشق همين دستي است كه ما را ميكوشد ( با ما به مبارزه برميخيزد به ما خيانت ميكند ) ما اين دست را مي بوسيم
( كف = دست ) ( نقبل = بوسيدن)
شاعر: نزار قـــــبـاني
ترجمه : عبدالله بريـــهي